داستانی از ایرج میرزا

کلاغی تکه قالب پنیری دید .پرید روی شاخه که یواشکی بخوره.

یکی روبهی بوی طعمه شنید

به پیش آمد و مدح او برگزید

بوی پنیر به دماغ روباه گرسنه ای رسید .از جایش بلند شد و یک خورده این طرف و آن طرف را گشت. دید بوی پنیر از طرف بالا میاد. اول با خودش گفت :«جل الخالق! مگر پنیر هم پر در میاره؟»

اما خوب که نگاه کرد،دید پنیر توی منقار کلاغه و کلاغ هم سر شاخه درخت.پس جلو رفت و شروع کرد زیر بغل کلاغ هندوانه گذاشتن.

بگفتا سلام ای کلاغ قشنگ

که آیی مرا در نظر شو خ و شنگ

اگر راستی،بود آوای تو

به مانند پرهای زیبای تو

در این جنگل اندر،سمندر بُدی

بر این مرغ ها جمله سرور بُدی

روباهه بنا کرد به تعریف و تمجید از کلاغ. ازقشنگی پرهاش می گفت و از برق چشمهاش.

بعد از این همه تعریف روباه سرش ر ا تکان داد و گفت:«حیف. اگر در کنار تمام آن همه زیبایی صدای زیبایی هم داشتی خیلی بهتر بود.»

کلاغ یه کم پنیر رو توی منقارش جا به جا کرد.تو دلش گفت:«این بابا هنوز صدای قارقار منو نشنیده وگرنه می فهمیدکه اوضاع از چه قراره و می فهمید صدام به زیبای رنگین کمانه.»

کلاغ برای نشان دادن صدای خودش قارقار کرد و همون موقع پنیر صاف افتاد توی دست روباهه.

بگفتا که ای زاغ ، این را بدان

که هر کس بود چرب و شیرین زبان

خورد نعمت از دولت آن کسی

که بر گفت او گوش دارد بسی

چنان چون به چربیّ نطق و بیان

گرفتم پنیر تو را از دهان

 

برگرفته از کتاب لطیفه های شیرین ایرج میرزا

نویسنده:شهرام شفیعی

/ 1 نظر / 11 بازدید
مهلا

سلام دوست عزیز بابا تو دیگه کی هستی وبلاگت عالیه [گل][گل]