نه خانی اومده نه خانی رفته!!!

روزی روزگازی مردی یه خربزه می خره تا ببره خونه و با خونوادش بخوره. اما توی راه وسوسه میشه که  این کار رو نکنه و با خودش فکر میکنه که خوبه این خربزه رو ببرم به رسم بزرگان گوشتشو بخورم و باقی شو کنار بگذارم تا اگر کسی از اینجا رد شد فکر کنه که خانی از اینجا گذشته و گوشت خربزه رو خورده و پوستش رو انداخته اینجا.


بعد گوشت خربزه رو خورد و همین که خواست پوستش رو دور بندازه با خودش گفت: بهتره پوستش رو هم گاز بزنم تا مردم فکر کنن به جز خان اینجا نوکری هم بوده، پس هم گوشت خربزه رو خورد وهم پوستش رو.


پوست خربزه رو هم گاز زد و فقط پوست نازک شده ی خربزه مونده بود. تا خواست پوست نازک شده رو دور بندازه دوباره به فکر افتاد، مرد فکر کرد که پوست خربزه رو هم بخوره تا اگه مردم از اونجا رد شدن بگن نه خانی اومده و نه خانی رفته...خنده

 

منبع:بخش کودک و نوجوان تبیان

/ 3 نظر / 7 بازدید
حسین

جالب بود موفق باشید[گل]

نفس

جالب بود ......... آفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین[لبخند]

خدیجه

عجب آدمی بوده ها!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! یکی نیست بهش بگه:اصلاً لازم نکرده توفکر کنی.... والللللللللللا!!!!!!!!!!![نیشخند][شرمنده]