سلامتیـــــ ـــ ــ ــــ

روزی روزگاری پادشاه تنبلی بود که اصلاً هیچ کاری انجام نمی داد. او هر لحظه انتظار داشت خدمتکارانش به او سرویس دهند. پادشاه عادت داشت همیشه روی تختش دراز بکشد. بالاخره روزی رسید که پادشاه اصلاً هیچ حرکتی نمی کرد.

فقط غذا می خورد و می خوابید. خواب و غذای زیاد چاقش کرده بود. آن قدر چاق که نمی توانست به تنهایی حرکت کند. احساس خوبی نداشت. بیمار شده بود. دکترهای زیادی برای درمانش حاضر شده بودند. اما هیچ کدام نتوانستند به او کمک کنند تا وزنش متعادل شود. پادشاه مشکل قلبی داشت و مردم از شنیدن بیماری پادشاه شان نگران شدند.

یک روز وزیر به دیدن پیرمرد عاقلی رفت که در حومه ی شهر زندگی می کرد. وقتی که پیرمرد با وزیر صحبت کرد متوجه شد که حال پادشاه خوب نیست.

 پیرمرد به وزیر گفت که من می توانم او را درمان کنم. با شنیدن این حرف وزیر بسیار خوشحال شد و فوراً قراری گذاشت تا پادشاه و پیرمرد همدیگر را ببینند.

وقتی پیرمرد پادشاه افسرده را دید و با او صحبت کرد متوجه شد که پادشاه سالم است و مشکل جدی ای ندارد. درمان پادشاه از فردا شروع شد. پیرمرد از پادشاه خواست که به کلبه ای که در خارج از قصر است بیاید.

پادشاه باید پیاده به کلبه می رفت. او قبول کرد و بعد از سال های زیاد از قصر خارج شد تا پیاده به سمت کلبه برود. وزرا و خدمتکاران، پادشاه را همراهی کردند. پادشاه به کلبه رسید اما نفسش بند آمده و بسیار عرق کرده بود و حال خوبی نداشت.

پیرمرد که پادشاه را دید متوجه حال خرابش شد. به او آب تعارف کرد. پادشاه با نوشیدن آب حالش بهتر شد. پیرمرد یک توپ آهنی به اندازه توپ فوتبال از کلبه بیرون آورد و آن را به وزیر داد و گفت پادشاه باید هر روز صبح و عصر این توپ را در زمین بغلطاند.

پادشاه این کار را قبول کرد و به طرف قصرش حرکت کرد و بعد از گذشت 15 روز پیرمرد به ملاقات پادشاه آمد. وزن پادشاه به مقدار قابل توجه ای کم شده بود و او احساس بهتری داشت و فعال تر شده بود. همه ی بیماری های پادشاه از بین رفته بود. با وجود ثروت زیاد پادشاه خوشحال و سالم نبود.

پس می توان نتیجه گرفت که سلامتی بهترین و بزرگترین ثروت است.

منبع:تبیان

/ 2 نظر / 6 بازدید
عمه ات

سلام باران جونم. شاعر میگه: تنبل همیشه خوابه جاش توی رختخوابه. دوستدارت

خدیجه

hello I am going