بارون به موقشه،آفتاب به موقش

پیرمردی دو داماد داشت.یکی کوزه گربود و دیگری کشاورزی می کرد.

روزی پیرمرد پیش کوزه گر می رود.داماد به او می گوید:"دعا کن همیشه آفتاب باشد تا کوزه هایم خشک شوند و به زودی به فروش برسند."پیمرد دعا کرد و همیشه آفتاب بود.

چندروزبعدپیرمرد نزد کشاورز رفت.کشاورز گفت:"پدرجان دعا کن شب و روز باران ببارد تا گندم های مزرعه ام رشد کند.

درهمان موقع پیرمرد فهمید:بارون به موقشه،آفتاب به موقش!!!

---------------------------------------------------------------------------------------

این داستان قشنگ رو مامان گلم برام تعریف کرد.

آخه امروز به خاطر اینکه خیلی گرم بود گفتم:ای کاش واسه همیشه گرما از بین بره و زود تر پاییز بیاد.

مامانم وقتی این داستان رو برام تعریف کرد فهمیدم که بارون به موقشه،آفتاب به موقش

/ 1 نظر / 6 بازدید
خدیجه

مختصر ومفیـــــــــــــــــــــــــــد!!!!!!!!!!!!! بسیارجالبه دوست گلم[دست][شوخی][قلب][خنده][ماچ]