به نام خدای آغاز و پایان نامه ها سلامــــــــــ ــــ ! *#*#*#*#*#*#* اسمِ بازیِ من و خدا زندگی ست هیچ چیز، مثلِ بازیِ قشنگِ ما عجیب نیست بازی ای که ساده است و سخت، مثلِ بازیِ بهار با درخت با خدا طرف شدن کارِ مشکلی ست، زندگی بازیِ خدا و یک عروسکِ گِلی ست! "عرفان نظر آهاری" *&*&*&*&*&*&*&*&*&* شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خوانَدَم از لایتـناهی آوای تو می آرَدَم از شوق به پرواز شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو به من می رسد از دور دریایی و من، تشنه ی مهرِ تو، چــو ماهی دیدارِ تو گر صبحِ ابد هم دهَدَم دست من سرخوشم از لذتِ این چشم به راهی... "فریدون مشیری" ^-*-^-*-^-*-^-8^ ذهنِ ما باغچه است گل در آن باید کاشت... گل بکاریم بیا تا مجالِ علفِ هرز فراهم نشود بی گل آراییِ ذهن نازنین هرگز آدم، آدم نشود... "مجتبی کاشانی"
  :: مهشید
کد پیغام خوش آمدگویی

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت


كد ماوس


داستان روزانه

بهترین ابزار سایت و وبلاگ

کد پازل
خطاطي نستعليق آنلاين

بارش پر در وبلاگ

کدهای بارشی زیبا

کد موزیک



✿کم نیستند شادی ها، حتی اگر بزرگ نباشند... چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان می خندیم چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ می کنیم و چه ارزان می فروشیم لذت با هم بودن را چه زود دیر می شود و نمیدانیم که: فردا می آید شاید ما نباشیم!✿

داستانی از ایرج میرزا

کلاغی تکه قالب پنیری دید .پرید روی شاخه که یواشکی بخوره.

یکی روبهی بوی طعمه شنید

به پیش آمد و مدح او برگزید

بوی پنیر به دماغ روباه گرسنه ای رسید .از جایش بلند شد و یک خورده این طرف و آن طرف را گشت. دید بوی پنیر از طرف بالا میاد. اول با خودش گفت :«جل الخالق! مگر پنیر هم پر در میاره؟»

اما خوب که نگاه کرد،دید پنیر توی منقار کلاغه و کلاغ هم سر شاخه درخت.پس جلو رفت و شروع کرد زیر بغل کلاغ هندوانه گذاشتن.

بگفتا سلام ای کلاغ قشنگ

که آیی مرا در نظر شو خ و شنگ

اگر راستی،بود آوای تو

به مانند پرهای زیبای تو

در این جنگل اندر،سمندر بُدی

بر این مرغ ها جمله سرور بُدی

روباهه بنا کرد به تعریف و تمجید از کلاغ. ازقشنگی پرهاش می گفت و از برق چشمهاش.

بعد از این همه تعریف روباه سرش ر ا تکان داد و گفت:«حیف. اگر در کنار تمام آن همه زیبایی صدای زیبایی هم داشتی خیلی بهتر بود.»

کلاغ یه کم پنیر رو توی منقارش جا به جا کرد.تو دلش گفت:«این بابا هنوز صدای قارقار منو نشنیده وگرنه می فهمیدکه اوضاع از چه قراره و می فهمید صدام به زیبای رنگین کمانه.»

کلاغ برای نشان دادن صدای خودش قارقار کرد و همون موقع پنیر صاف افتاد توی دست روباهه.

بگفتا که ای زاغ ، این را بدان

که هر کس بود چرب و شیرین زبان

خورد نعمت از دولت آن کسی

که بر گفت او گوش دارد بسی

چنان چون به چربیّ نطق و بیان

گرفتم پنیر تو را از دهان

 

برگرفته از کتاب لطیفه های شیرین ایرج میرزا

نویسنده:شهرام شفیعی



:: برچسب‌ها:
آخرین عناوین مطالب