به نام خدای آغاز و پایان نامه ها سلامــــــــــ ــــ ! *#*#*#*#*#*#* اسمِ بازیِ من و خدا زندگی ست هیچ چیز، مثلِ بازیِ قشنگِ ما عجیب نیست بازی ای که ساده است و سخت، مثلِ بازیِ بهار با درخت با خدا طرف شدن کارِ مشکلی ست، زندگی بازیِ خدا و یک عروسکِ گِلی ست! "عرفان نظر آهاری" *&*&*&*&*&*&*&*&*&* شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خوانَدَم از لایتـناهی آوای تو می آرَدَم از شوق به پرواز شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو به من می رسد از دور دریایی و من، تشنه ی مهرِ تو، چــو ماهی دیدارِ تو گر صبحِ ابد هم دهَدَم دست من سرخوشم از لذتِ این چشم به راهی... "فریدون مشیری" ^-*-^-*-^-*-^-8^ ذهنِ ما باغچه است گل در آن باید کاشت... گل بکاریم بیا تا مجالِ علفِ هرز فراهم نشود بی گل آراییِ ذهن نازنین هرگز آدم، آدم نشود... "مجتبی کاشانی"
  :: مهشید
کد پیغام خوش آمدگویی

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت


كد ماوس


داستان روزانه

بهترین ابزار سایت و وبلاگ

کد پازل
خطاطي نستعليق آنلاين

بارش پر در وبلاگ

کدهای بارشی زیبا

کد موزیک



✿کم نیستند شادی ها، حتی اگر بزرگ نباشند... چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان می خندیم چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ می کنیم و چه ارزان می فروشیم لذت با هم بودن را چه زود دیر می شود و نمیدانیم که: فردا می آید شاید ما نباشیم!✿

تو فرزند هستی!!!

جلوی کوچه مدرسه، پل عابر گذاشته‌اند. این پل مسیر هر روزهء توست و هر روز مدتی روی آن می‌ایستی و فکر می‌کنی اگر این‌جا یک پل روستایی بود حالا این پایین به جای ماشین‌ها رودخانه‌ای در جریان بود و تو هر صبح از روی رودخانه رد می‌شدی و به آوای پرنده‌ها گوش می‌دادی، راهی جنگلی پیش رویت بود و با همین لذت، هر روز از پل می‌گذری در حالی که هم‌کلاسی‌هایت همیشه می‌گویند: «بابا چه حوصله‌ای داری هر روز از روی پل می‌روی یک بار هم هیجان را تجربه کن»

خانه آن‌ها نزدیک مدرسه است و نیازی ندارند از پل رد شوند. پس بگذار هر چه می‌خواهند بگویند. اما امروز برای خرید چسب و مقوا مسیری را رفته‌ای که خیلی دور‌تر از پل است و خانه شما حالا درست آن سوی اتوبان است، پنجره‌هایش را می‌بینی. اگر برگردی و از پل رد شوی دوباره باید این مسیر را طی کنی. یک بار تجربه هیجان بد نیست، مادر هم که منتظر است و شما هر ظهر با هم ناهار می‌خورید. می‌خواهی هیجان را تجربه کنی؟

نه برگرد! این‌جا یک خیابان معمولی نیست. یادت نرفته که از یک خیابان معمولی هم باید با دقت و آرامش رد شد.

می‌دوی. تو برنده همه مسابقه‌های دوی مدرسه هستی، این درست، اما سرعت تو به سرعت ماشین‌ها نمی‌رسد. باند رفت بزرگراه را رد می‌کنی. این وسط نرده‌های سبز بزرگ آهنی کشیده‌اند نگاهی به بزرگراه می‌اندازی تصمیم داری وقتی دیگر ماشینی نیست، یک‌باره از بالای نرده‌ها بپری پایین، بدوی و عرض خیابان را طی کنی.

صبر کن!

دورخیز می‌کنی وآن ماشینی را که از خط سرعت و پشت درخت‌ها به سرعت می‌آید نمی‌بینی، دید درستی نداری. از لابه‌لای درخت‌های بزرگراه می‌پری و هنوز ندویده‌ای، دیگر فرصت دویدن نیست...

میان بزرگراه خوابیده‌ای و آرزو می‌کنی کاش از راه دیگری می‌رفتی. آن مرد بر سروصورتش می‌کوبد و مادر در خانه منتظر است...

البته تو آن نوجوان نیستی، از خواب بیدار شو.

 

منبع:بخش کودک و نوجوان تبیان




:: برچسب‌ها:
آخرین عناوین مطالب