به نام خدای آغاز و پایان نامه ها سلامــــــــــ ــــ ! *#*#*#*#*#*#* اسمِ بازیِ من و خدا زندگی ست هیچ چیز، مثلِ بازیِ قشنگِ ما عجیب نیست بازی ای که ساده است و سخت، مثلِ بازیِ بهار با درخت با خدا طرف شدن کارِ مشکلی ست، زندگی بازیِ خدا و یک عروسکِ گِلی ست! "عرفان نظر آهاری" *&*&*&*&*&*&*&*&*&* شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خوانَدَم از لایتـناهی آوای تو می آرَدَم از شوق به پرواز شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو به من می رسد از دور دریایی و من، تشنه ی مهرِ تو، چــو ماهی دیدارِ تو گر صبحِ ابد هم دهَدَم دست من سرخوشم از لذتِ این چشم به راهی... "فریدون مشیری" ^-*-^-*-^-*-^-8^ ذهنِ ما باغچه است گل در آن باید کاشت... گل بکاریم بیا تا مجالِ علفِ هرز فراهم نشود بی گل آراییِ ذهن نازنین هرگز آدم، آدم نشود... "مجتبی کاشانی"
  :: مهشید
کد پیغام خوش آمدگویی

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت


كد ماوس


داستان روزانه

بهترین ابزار سایت و وبلاگ

کد پازل
خطاطي نستعليق آنلاين

بارش پر در وبلاگ

کدهای بارشی زیبا

کد موزیک



✿کم نیستند شادی ها، حتی اگر بزرگ نباشند... چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان می خندیم چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ می کنیم و چه ارزان می فروشیم لذت با هم بودن را چه زود دیر می شود و نمیدانیم که: فردا می آید شاید ما نباشیم!✿

سلامتیـــــ ـــ ــ ــــ

روزی روزگاری پادشاه تنبلی بود که اصلاً هیچ کاری انجام نمی داد. او هر لحظه انتظار داشت خدمتکارانش به او سرویس دهند. پادشاه عادت داشت همیشه روی تختش دراز بکشد. بالاخره روزی رسید که پادشاه اصلاً هیچ حرکتی نمی کرد.

فقط غذا می خورد و می خوابید. خواب و غذای زیاد چاقش کرده بود. آن قدر چاق که نمی توانست به تنهایی حرکت کند. احساس خوبی نداشت. بیمار شده بود. دکترهای زیادی برای درمانش حاضر شده بودند. اما هیچ کدام نتوانستند به او کمک کنند تا وزنش متعادل شود. پادشاه مشکل قلبی داشت و مردم از شنیدن بیماری پادشاه شان نگران شدند.

یک روز وزیر به دیدن پیرمرد عاقلی رفت که در حومه ی شهر زندگی می کرد. وقتی که پیرمرد با وزیر صحبت کرد متوجه شد که حال پادشاه خوب نیست.

 پیرمرد به وزیر گفت که من می توانم او را درمان کنم. با شنیدن این حرف وزیر بسیار خوشحال شد و فوراً قراری گذاشت تا پادشاه و پیرمرد همدیگر را ببینند.

وقتی پیرمرد پادشاه افسرده را دید و با او صحبت کرد متوجه شد که پادشاه سالم است و مشکل جدی ای ندارد. درمان پادشاه از فردا شروع شد. پیرمرد از پادشاه خواست که به کلبه ای که در خارج از قصر است بیاید.

پادشاه باید پیاده به کلبه می رفت. او قبول کرد و بعد از سال های زیاد از قصر خارج شد تا پیاده به سمت کلبه برود. وزرا و خدمتکاران، پادشاه را همراهی کردند. پادشاه به کلبه رسید اما نفسش بند آمده و بسیار عرق کرده بود و حال خوبی نداشت.

پیرمرد که پادشاه را دید متوجه حال خرابش شد. به او آب تعارف کرد. پادشاه با نوشیدن آب حالش بهتر شد. پیرمرد یک توپ آهنی به اندازه توپ فوتبال از کلبه بیرون آورد و آن را به وزیر داد و گفت پادشاه باید هر روز صبح و عصر این توپ را در زمین بغلطاند.

پادشاه این کار را قبول کرد و به طرف قصرش حرکت کرد و بعد از گذشت 15 روز پیرمرد به ملاقات پادشاه آمد. وزن پادشاه به مقدار قابل توجه ای کم شده بود و او احساس بهتری داشت و فعال تر شده بود. همه ی بیماری های پادشاه از بین رفته بود. با وجود ثروت زیاد پادشاه خوشحال و سالم نبود.

پس می توان نتیجه گرفت که سلامتی بهترین و بزرگترین ثروت است.

منبع:تبیان



:: برچسب‌ها:
آخرین عناوین مطالب