به نام خدای آغاز و پایان نامه ها سلامــــــــــ ــــ ! *#*#*#*#*#*#* اسمِ بازیِ من و خدا زندگی ست هیچ چیز، مثلِ بازیِ قشنگِ ما عجیب نیست بازی ای که ساده است و سخت، مثلِ بازیِ بهار با درخت با خدا طرف شدن کارِ مشکلی ست، زندگی بازیِ خدا و یک عروسکِ گِلی ست! "عرفان نظر آهاری" *&*&*&*&*&*&*&*&*&* شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خوانَدَم از لایتـناهی آوای تو می آرَدَم از شوق به پرواز شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو به من می رسد از دور دریایی و من، تشنه ی مهرِ تو، چــو ماهی دیدارِ تو گر صبحِ ابد هم دهَدَم دست من سرخوشم از لذتِ این چشم به راهی... "فریدون مشیری" ^-*-^-*-^-*-^-8^ ذهنِ ما باغچه است گل در آن باید کاشت... گل بکاریم بیا تا مجالِ علفِ هرز فراهم نشود بی گل آراییِ ذهن نازنین هرگز آدم، آدم نشود... "مجتبی کاشانی"
  :: مهشید
کد پیغام خوش آمدگویی

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت


كد ماوس


داستان روزانه

بهترین ابزار سایت و وبلاگ

کد پازل
خطاطي نستعليق آنلاين

بارش پر در وبلاگ

کدهای بارشی زیبا

کد موزیک



✿کم نیستند شادی ها، حتی اگر بزرگ نباشند... چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان می خندیم چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ می کنیم و چه ارزان می فروشیم لذت با هم بودن را چه زود دیر می شود و نمیدانیم که: فردا می آید شاید ما نباشیم!✿

بارون به موقشه،آفتاب به موقش

پیرمردی دو داماد داشت.یکی کوزه گربود و دیگری کشاورزی می کرد.

روزی پیرمرد پیش کوزه گر می رود.داماد به او می گوید:"دعا کن همیشه آفتاب باشد تا کوزه هایم خشک شوند و به زودی به فروش برسند."پیمرد دعا کرد و همیشه آفتاب بود.

چندروزبعدپیرمرد نزد کشاورز رفت.کشاورز گفت:"پدرجان دعا کن شب و روز باران ببارد تا گندم های مزرعه ام رشد کند.

درهمان موقع پیرمرد فهمید:بارون به موقشه،آفتاب به موقش!!!

---------------------------------------------------------------------------------------

این داستان قشنگ رو مامان گلم برام تعریف کرد.

آخه امروز به خاطر اینکه خیلی گرم بود گفتم:ای کاش واسه همیشه گرما از بین بره و زود تر پاییز بیاد.

مامانم وقتی این داستان رو برام تعریف کرد فهمیدم که بارون به موقشه،آفتاب به موقش



:: برچسب‌ها:
آخرین عناوین مطالب