به نام خدای آغاز و پایان نامه ها سلامــــــــــ ــــ ! *#*#*#*#*#*#* اسمِ بازیِ من و خدا زندگی ست هیچ چیز، مثلِ بازیِ قشنگِ ما عجیب نیست بازی ای که ساده است و سخت، مثلِ بازیِ بهار با درخت با خدا طرف شدن کارِ مشکلی ست، زندگی بازیِ خدا و یک عروسکِ گِلی ست! "عرفان نظر آهاری" *&*&*&*&*&*&*&*&*&* شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خوانَدَم از لایتـناهی آوای تو می آرَدَم از شوق به پرواز شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو به من می رسد از دور دریایی و من، تشنه ی مهرِ تو، چــو ماهی دیدارِ تو گر صبحِ ابد هم دهَدَم دست من سرخوشم از لذتِ این چشم به راهی... "فریدون مشیری" ^-*-^-*-^-*-^-8^ ذهنِ ما باغچه است گل در آن باید کاشت... گل بکاریم بیا تا مجالِ علفِ هرز فراهم نشود بی گل آراییِ ذهن نازنین هرگز آدم، آدم نشود... "مجتبی کاشانی"
  :: مهشید
کد پیغام خوش آمدگویی

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت


كد ماوس


داستان روزانه

بهترین ابزار سایت و وبلاگ

کد پازل
خطاطي نستعليق آنلاين

بارش پر در وبلاگ

کدهای بارشی زیبا

کد موزیک



✿کم نیستند شادی ها، حتی اگر بزرگ نباشند... چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان می خندیم چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ می کنیم و چه ارزان می فروشیم لذت با هم بودن را چه زود دیر می شود و نمیدانیم که: فردا می آید شاید ما نباشیم!✿

نه خانی اومده نه خانی رفته!!!

روزی روزگازی مردی یه خربزه می خره تا ببره خونه و با خونوادش بخوره. اما توی راه وسوسه میشه که  این کار رو نکنه و با خودش فکر میکنه که خوبه این خربزه رو ببرم به رسم بزرگان گوشتشو بخورم و باقی شو کنار بگذارم تا اگر کسی از اینجا رد شد فکر کنه که خانی از اینجا گذشته و گوشت خربزه رو خورده و پوستش رو انداخته اینجا.


بعد گوشت خربزه رو خورد و همین که خواست پوستش رو دور بندازه با خودش گفت: بهتره پوستش رو هم گاز بزنم تا مردم فکر کنن به جز خان اینجا نوکری هم بوده، پس هم گوشت خربزه رو خورد وهم پوستش رو.


پوست خربزه رو هم گاز زد و فقط پوست نازک شده ی خربزه مونده بود. تا خواست پوست نازک شده رو دور بندازه دوباره به فکر افتاد، مرد فکر کرد که پوست خربزه رو هم بخوره تا اگه مردم از اونجا رد شدن بگن نه خانی اومده و نه خانی رفته...خنده

 

منبع:بخش کودک و نوجوان تبیان



:: برچسب‌ها:
آخرین عناوین مطالب